زندگی نامه “سیاوش کسرایی”

 

کانون فرهنگی هنری خنیا ، شاعر معاصر ایران زنده یاد سیاوش کسرایی زمستان ۱۳۰۵ در اصفهان زاده شد و زمستان ۱۳۷۵ در وین درگذشت. به زبانی دیگر باید گفت که هستی فیزیکی این شاعر با تولد گل یخ سرزمینی آغازشد و در آستانه ی هفتادمین سال، در آغوش گل یخ زمینی پایان گرفت.
سیاوش کسرایی پس از گذراندن دوره ی دبیرستان، از اصفهان به تهران آمد و در کنارفعالیت های سیاسی و ادبی، در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران به تحصیلات خود ادامه داد و پس از پایان آن به کار در وزارت مسکن پرداخت.

سیاوش کسرایی که در سال ۱۳۶۱ ناگزیر به ترک ایران شده بود، سال های پایانی عمر خویش را در افغانستان، اتحاد جماهیر شوروی سابق و در اتریش سپری کرد. او سرانجام در شهر وین و کوتاه پس از پشت سر گذاشتن جراحی موفقیت آمیز قلب، در اثر ابتلا به بیماری ذات الریه، زندگی را بدرود گفت و در بخش هنرمندان گورستان مرکزی این شهر، آرمید.
سیاوش کسرایی تا سال ۱۳۴۷ شش مجموعه چاپ کرد که همه به شکل آزاد در دسترس نبودند. یادم هست آن زمان که نو جوانی بیش نبودم، “خانگی” او که تازه چاپ شده بود،کنار آثار دیگرش، پنهانی دست به دست خوانندگان مشتاق می گشت. از سیاوش کسرایی سیزده دفتر شعر به جا مانده است:
آوا، آرش کمانگیر، خون سیاوش، با دماوند خاموش، سنگ و شبنم، خانگی، به سرخی آتش به طعم دود، از قرق تا خروسخوان، آمریکا آمریکا، چهل کلید، پیوند، ستارگان سپیده دم و مهره ی سرخ.

سیاوش کسرایی یکی از شاگردان نیما یوشیج پدر شعر نو فارسی بود و شعرش با سرودن حماسه ی آرش کمانگیر در شکل یک منظومه ی بلند، به اوج خود رسید. کسرایی با سرودن آرش کمانگیر، لقب شایسته ی “شاعر ملی” را از آن خود ساخت. این منظومه، نخستین منظومه ی حماسی در ادبیات معاصر ایران است. در این اثر کسرایی تا آستانه ی راه گشایی و کمال پیش رفت و با بیانی ساده، زیبایی و باریک اندیشی ویژه ای را به نظم کشید. خود او عقیده داشت که وظیفه ی شاعر، باز آفرینی دیگرگونه و شاعرانه ی حقیقت است. سیاوش کسرایی به عنوان یک معمار متبحر زیبایی ها، توانست این کار را در مورد صفحه هایی از شاهنامه نشان دهد، آن را برجسته کند و منظومه ی آرش کمانگیر را در سال های ۴۰- ۳۰ عرضه نماید.
داستان آرش کمانگیر که ریشه در فرهنگ باستانی ایران دارد، از سرنوشت ملتی صحبت می کند که بر محور جان بازی یک تن و نیز بسیاران دیگر تعیین می شود. اثرگذاری این سروده بر آدمی، در دوره های مختلف، گوناگون است. از هنگام نوجوانی هر گاه به بازخوانی آرش کمانگیر پرداختم، حس میهن پرستی و دلبستگی با خاک وطن در قلبم فزونی گرفت و بی دلیل نیست که بر سیاوش کسرایی عنوان شاعر ملی را می نهم.
این منظومه حامل پیام های بسیاری است. از جمله بر انگیختن حس میهن پرستی که از شکل غریضی پا را فراتر نهاده و به یک جان شیفتگی و از خود گذشتگی می انجامد. در اوایل این منظومه، کلام سیاوش در شکل عمو نوروز آهنگی رسا پیدا می کند و این آهنگ یک بار تاریخی بر دوش خواننده ی اثر می گذارد، یعنی تعهد ستیز با تاریکی و از مشعل جان ها در این ستیز مدد خواستن:
” …زندگی را شعله باید بر فروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده…”
و در بخشی از همین منظومه می بینیم که شاعر شیفته ی انسان است. انسان زمینی و انسان سرزمینی. انسان زمینی، حس اینترناسیونالیستی شاعر را نشان می دهد، انسان سرزمینی، انسانی است که در وطن شاعر زیست می کند:
“…جنگل هستی، تو ای انسان!
جنگل، ای روییده ی آزاد!
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو، خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان!”
سیاوش کسرایی در باره ی شباهت آخرین اثر خود “مهره ی سرخ” که در سال ۱۳۷۴ به چاپ رسید با منظومه ی حماسی ” آرش کمانگیر”، چنین گفت:
” در سفینه ی بزرگ فردوسی مهره ای یافتم سرشار از زیبایی های زندگی و آغشته به تمامی تاریکی های مرگ. نگین سرخی با تلألو سیاه. قطره ای به گنجایش دریا و هر دو گونه دریا: آرامش و توفان، ناف ساکن گردابی که بحری را در پیرامون به تلاطم می آورد. تماشا را پیشتر رفتم و موجم فروکشید. “آرش کمانگیر” میوه ی جوانی گوینده و با فرسنگ ها فاصله “مهره ی سرخ”میراث سالخوردگی من است. اگر شباهتی در میان این دو شعر باشد در وجه کلی آنهاست، که هر یک با زبان روزگار خویش در جستجوی پاسخی به ناامیدی اند.
“آرش” و “سهراب” گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند اما هریک را وظیفه ای دیگر است. آرش با بر جا نهادن گرد تن، از سد مرگ بر می جهد و نه جان خود که جان های بی شمار دیگری را می رهاند که جز این را بر نمی تابد. اما سهراب نو خاسته خیر خواهی است خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است واگر شباهنگام به تبسمی چشم فرو می بندد سحرگاهان به تشویشی دیده می گشاید. آرش سپاس زندگی گویان چنان که خود اراده کرده می میرد ولی سهراب، تماشاگر ساده ی دلفریبی های حیات، هنوز زندگی رانزیسته است که فرجامی شگرف را بر خود فراهم می کند. در جهان واقعیت که آرش ها اندکند و سهراب ها بی شمار، کابوس این رستاخیز هولناک هر روزو هر شب و در همه ی احوال با ماست و ما نیز چون او اما با جراحتی در جان، در برزخ مرگ و زندگی، نوش دارویی نایافته را انتظار می کشیم.
بی هوده نیست که در گردباد برخاسته، باز شاهنامه است که با تصویرهای برجسته اش زیر چشم ما ورق می خورد: تهمینه های بی فرزند و بدون همسر، سهراب های نوخاسته ی سرگردان، گردآفریدهای دلپذیر بی عشق مانده، رستم های خودشکن، سیاووش های بی گناه، اسفندیارهای فریب خورده و بسا خود کامان و ناکامان دیگر و حتی سیمرغ های به آشیان خزیده و سمندهای بی ساز و برگ رها شده جدا جدا و در سرزمینی بدون خداوند، و چنین است که هیاهوی خیل آوارگان از سراسر جاده های جهان به گوش می رسد.
سیاوش کسرایی دلش برای وطنش و برای مردم سرزمینش می تپید، به نسل جوان بسیار احترام می گذاشت و برای آینده ی آنان نگرانی داشت. او همیشه جویای تازگی های فرهنگی و ادبی بود. کسرایی عاشقانه و بی ریا به فرهنگ ایران عشق می ورزید و پاسداری از این عشق از چشم او وظیفه ی ملی، انسانی و اجتماعی شمرده می شد.
« … وینک که راه وادی خاموشان در پیش می گیرم/ عاشق می میرم.»
سال ۱۳۷۴ زمانی که قرار بود انجمن فرهنگی ایرانیان در وین از محمد قاضی دعوت کند تا برای سخنرانی در باره فن ترجمه، به وین بیاید، و این موضوع را با کسرایی در میان نهادند، او گفت: “بیایید هر چه زودتر قاضی را دعوت کنیم. اما بیایید میهمانمان را بشناسیم. بیایید از قاضی هیچ چیز نخواهیم و هر چه گفت ما سراپا گوش باشیم. بیایید ازمحمد قاضی به خاطر زحماتی که برای با سواد کردن ما کشیده. فقط تجلیل کنیم. یادمان نرود که قاضی پنجره ی ما به ادبیات غرب بود. ما از طریق او بود که توانستیم به باغ وسیع و سرسبز فرهنگ غرب نگاهی بیندازیم.”
حال اگر بر این گمان باشیم که شاعران بزرگ در عین حال برترین مورخان زمانه هستند و آنجا که تاریخ نویسان از کار می ایستند، شاعران آغاز می کنند، به این باور می رسیم که سیاوش کسرایی شاعر تاریخ بود. نه تنها تاریخی با همه ی ویژگی هایش، شکست های بزرگ و کوچکش، بلکه شاعر آن تاریخی که باید روی بدهد. و در جایی که آگاهی بر ظرافت این مردم، این ملت و این میهن در میان است و آن جا که روانشناسی زیبایی مطرح است و هنر ملی ما به سخن در می آید، نمی توان از شعر کسرایی بی نیاز ماند.

از یک طرف توده ای باقی مانده بود و از سوی دیگر اشعار او پس از انقلاب در مسیر انقلاب و جمهوری اسلامی بود که تا اندازه ای شگفت آور به نظر می رسید اما واقعیت داشت. دبیران کانون نویسندگان ایران (باقر پرهام، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلامحسین ساعدی و اسماعیل خویی) اما در سال ۵۸ تصمیم گرفتند اعضای خود را که بیش از شاعری و نویسندگی به فعالیت به نفع حزب توده اشتغال یا اشتهار داشتند کنار بگذارند. هر چند که همان زمان این شایعه در گرفت که چون کانون نویسندگان ایران موضع اپوزسیونی گرفته و این اعضا از حامیان حاکمیت جمهوری اسلامی هستند، تحمل نشدند و حکم به اخراج این ۵ نفر صادر شد: «سیاوش کسرایی، محموداعتمادزاده مشهور به م. الف به آذین، هوشنگ ابتهاج، فریدون تنکابنی و بروند».
او هر چند در حزب توده فعالیت داشت و اشعار سفارش شده به او در ارگان این حزب انتشار می یافت اما با تبلیغات رسمی هم سو بودند و انتظار برخورد با خودشان را نداشتند. از این رو هنگامی که اوایل دهه ۶۰ سراغ حزب توده رفتند سیاوش کسرایی نمی دانست چه کند. اگر اعلام برائت و جدایی می کرد باید مانند نورالدین کیانوری (دبیر کل) و احسان طبری (تئوریسین) در تلویزیون اعتراف می کرد بیم داشت به اعتبار ادبی او آسیب برساند و اگر می خواست همکاری نکند با آن همه سابقه برای برانداختن حکومت شاه و حمایت از جمهوری اسلامی در سال های اول چه می کرد؟
این گونه بود که سیاوش کسرایی با تمام وجود احساس استیصال می کرد و در سال ۶۲ چاره ای جز خروج از ایرانندید و ابتدا به افغانستان رفت و بعد به شوروی. اما شوروی هم فروپاشید و از ۱۹۹۰ به بعد دیگر او جایگاه گذشته را نداشته و سرانجام تصمیم گرفت به اتریش برود. منتها در این کشور ابتدا گرفتار بیماری قلب شد و پس از جراحی به ذات الریه مبتلا شد و در وین درگذشت و در گورستان مرکزی این شهر در بخش هنرمندان و نویسندگان به خاک سپرده شد.
اگر بحث زندگی نامه او مطرح نبود چه بسا ضرورتی نداشت به این بخش های زندگی او اشاره شود و همان آرش کمان گیر که در سال ۱۳۳۸ سروده کفایت می کرد یا اشعاری که سروده و محمدرضا شجریان خوانده است.

استاد آواز ایران در مستندی که بی بی سی فارسی پخش کرد از سفر خود به مسکو و دیدار با سیاوش کسرایی در سال های آخر دهه ۶۰ خورشیدی گفت که در آن از شجریان می خواهد حامل پیامی برای دوستان و خصوصیات سایه (هوشنگ ابتهاج) باشد که «ما را فریب دادند.» رویایی که از یک جامعه آرمانی ساخته بود با آنچه می دید بسیار تفاوت داشت و شاعری که مدام امید را می ستود احساس نومیدی می کرد.
درباره خانواده او بد نیست بدانیم سه فرند بر جای گذاشت. یکی از آنان (مانلی) هم چنان در روسیه زندگی می کند و مدیر یک آکادمی ورزشی در مسکوست و سابقه تدریس در دانشگاه را نیز دارد. دختر دیگر او- اشرف- اما روسیه را تاب نیاورد و به کانادا کوچید و در آن سامان به روان شناسی اشتغال دارد. دختر ارشد او هم «بی بی» نام دارد که در سن دیه گوی آمریکا زندگی می کند و مانند مادرش می کوشد نام شاعر را زنده نگاه دارند.
اگر تدبیر سال های بعد در آن زمان هم به کار می رفت احتمال امان دادن به سیاوش کسرایی وجود داشت چرا که درباره او مانند چهره های ارشد حزب توده اتهامات سنگین مطرح نشد.
ضمن این که کیانوری و طبری نیز به اعدام محکوم نشدند و در حبس یا تحت نظر که بودند در گذشتند و سیاوش کسرایی به مراتب از آنان معتبرتر بود اگر بتوان آن دو را اساسا معتبر دانست.
کسرایی شاعر را همه دوست می دارند اما فعالیت های پرنوسان سیاسی وی محل مناقشه است. چرا که داوری درباره او را دچار تناقض ساخته است. آن همه شیفتگی به وطن و ایران و ایران گفتن ها کجا و اقامت در مسکو کجا؟ دخترش بی بی اما می گوید راه دیگری برای او باقی نمانده بود. در ایران اگر می ماند قطعا بیش از دیگران باید اعتراف می کرد. نه که اعتراف ها الزاما تحمیلی بوده باشد که او هویت خود را در آن باورها می جست و دوست نداشت باورهای او خدشه دار شوند.
قصه زندگی سیاوس کسرایی خصوصا در ۱۲ سال آخر که در کابل و مسکو و وین گذشت پرغصه است زیرا نه می توان مانند برخی دیگر از چهره های ارشد حزب توده به او انگ خائن و جاسوس وارد کرد و نه می توان مثل دیگران که به خطا بودن این راه اذعان کردند و بر سر این پیمان نماندند تنها به جنبه های شعری او توجه نشان داد.
همان شاملویی که در مقام یکی از اعضای هیات دبیران کانون نویسندگان در نکوهش اپوزسیون نشدن سیاوش کسرایی حکم به اخراج او داده بود می گوید: «ترجیح می دهم شعر شیپور باشد نه لالایی. یعنی بیدارکننده باشد نه خواب آور».
از این رو می توان گفت کسرایی نیز از آن دسته شاعران بود که ترجیح می داد شعر او شیپور باشد و نه لالایی.منتها آنها «بیداری» را از جنس اتفاقی که در کشور همسایه- اتحاد شوروی- رخ داده بود می دانستند: «دیرگاهی است که در خانه همسایه ما خوانده خروس/ وین شب سرد و عبوس… » تصور می کردند در خانه همسایه خروس بیداری مردم خواب زده را بیدار کرده و باید در ایران نیز چنین اتفاقی رخ دهد. با سران حزب توده کاری نداریم که به توصیه برادر بزرگ تر یا از سر حیله و تزویر حمایت خود را از جمهوری اسلامی و خط امام اعلام داشتند و مراقب بودند روابط ایران با غرب بهبود نیابد و به خاطر اشغال سفارت آمریکا در تهران شادمان بودند اما درباره سیاوش کسرایی سندی به دست نیامده که این شاعر ایران دوست را وطن فروش نشان دهد. از این رو چه بسا اگر نمی رفت نیز پس از چندی موضوع حل می شد.
مگر «سایه» هم یک جند گرفتار نشد ولی اکنون بین ایران و آلمان در رفت و آمد است؟ احتمالا این خاطره هوشنگ ابتهاج یا سایه را شنیده اید که در زندان از بلندگوها این سرود یا ترانه پخش می شد: «ایران، ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید» و هنگامی که توجه و خرسندی زندانیان را می بیند، می گوید این شعر را من سروده ام!
علاقه مندان به روابط سایه و سیاوش را باید به کتاب «پیر پرنیان اندیش» ارجاع داد.
روایت محمدعلی سپانلو نیز این گونه بود: «در سال های ۵۶ تا ۸۵ دیگر سانسوری در ایران وجود نداشت. بنابراین تمام اعضای کانون حداقل یک کتاب چاپ شده داشتند. اما در سال ۵۸ اینها به بهانه حمایت از جمهوری اسلامی در حالی که سازمان نظامی شان درصدد انجام کودتا علیه جمهوری اسلامی بود به ما فشار می آوردند که مطلق کردن آزادی بیان به ضرر انقلاب است و اگر شما یعنی اعضای کانون در این مورد اصرار داشته باشید خود شما نیز ضدانقلاب هستید. این مطالب در روزنامه مردم ارگان حزب توده بارها چاپ و به آن اشاره و بر آن تاکید شده است.
در نتیجه می توان گفت این رفتار پرونده سازی علیه کانون بود و سکوت کانون یعنی قبول اتهام آنها تا این که کانون در سه جلسه توفانی در ۱۱ آبان ۵۸ رای قطعی خود را صادر کرد و کمی بعد از این رای اخراج حزب توده در مجمع عمومی اعلام شد و در یک اعلامیه توسط ۱۰۴ نویسنده به امضا رسید و مورد پشتیبانی قرار گرفت.» سایه ادعا کرده بود «کتاب نداشتن برخی از ما را به خاطر شرایط سانسور بهانه اخراج قرار دادند و علت اصلی این بود که همراه انقلاب بودیم» اما سپانلو بحث کتاب را مردود می داند چون چاپ یک کتاب در سال های ۵۶ تا ۵۸ را کاملا میسر و شدنی ذکر می کند.
اکنون می توان به جان کلام رسید. اگر از ابتدا به جای آرمان شهرهای سوسیالیستی در جست و جوی اهداف تجربه شده ای بودیم کار سیاوش کسرایی به کابل و مسکو نمی کشید. چقدر دردناک است که شاعری که با تمام وجود برای ایران سروده ۱۲ سال دور از ایران و در اذهان متهم به خیانت به ایران باشد و دور از ایران نیز چشم از جهان ببندد؟ بی بی کسرایی از یاس و درماندگی پدر در سال های آخر می گوید. از یک طرف از ایران بیرون زده بود و از سوی دیگر اتحاد شوروی فرو پاشیده بود. نه می توانست به ایران بازگردد و نه پس از فروپاشی اتحاد شوروی فرش قرمزی برای او می گسترانیدند. این درد را هنگامی می توانیم بهتر و بیشتر دریابیم که به یاد آوریم هم او انسان را چنین توصیف می کند.
جنگلی هستی تو ای انسان!جنگل، ای روییده آزادهبی دریغ افکنده روی کوه ها دامانآشیان ها بر سر انگشتان تو جاویدچشمه ها در سایبان های تو جوشندهآفتاب و باد و باران بر سرت افشانجان تو خدمتگر آتش،سربلند سرسبز باش، ای جنگل انسان
درد سیاوش کسرایی این بود که درون آدمی را هم جنگل و بیشه زا می دانست اما خود در حالی که گرفتار برهوت شد، در زمستان جان باخت: «فصل ها، فصل زمستان شد/ صحنه گل گشت ها گم شد/ نشستن در شبستان شد/ در شبستان های خاموش/ می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی/ ترس بود و بال های مرگی/ کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ».

مجموعه‌ شعرها
چشم‌ها و دست‌ها (صفی‌علیشاه ۱۳۳۳)
دختر جام (نیل ۱۳۳۴)
شعر انگور (نیل ۱۳۳۷)
سرمهٔ خورشید (تهران ۱۳۳۹)
اشعار برگزیده (جیبی ۱۳۴۲)
برگزیدهٔ اشعار (بامداد ۱۳۴۹)
گیاه و سنگ نه، آتش (مروارید ۱۳۵۰)
از آسمان تا ریسمان (مروارید ۱۳۵۷)
شام بازپسین (مروارید ۱۳۵۷)
صبح دروغین (پاریس ۱۳۶۰)
خون و خاکستر (۱۳۶۷)
ترجمه‌ها
اشعار هوانس تومانیان
همراه با «گ خننس» «ر. بن» «ه‍. ا. سایه»/تهران/۱۳۴۸
هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیا (همراه با جینالا بریولاکاروزو)
با همکاری بیژن اوشیدری و فرناندو کاروزو/کتابهای جیبی/۱۳۵۳

✍️ دیدگاه شما 🙏